محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

20

تفسير قرآن صفى على شاه

تا تو دانى دل ز وى در محبس است * گوش كن قلنا اهبطوا اينت بسست آن خطاب اهبطوا يك بار نيست * شد مكرر نكتهء تكرار چيست ؟ بود ميلش اينكه ما زان آستان * دور گرديم از براى امتحان خوردن گندم بهانه است و فسون * خواست آدم را خود از جنت برون در خروجش اينچنين تدبير كرد * ور نه كى سگ شير در زنجير كرد كيست شيطان تا ره آدم زند * مرده موشى پنجه بر ضيغم زند اين مرا از اهبطوا معلوم شد * كز بهشت او ز امر حق محروم شد در خطاب اهبطوا تكرار كرد * تا ببيرون رفتنش ناچار كرد داند او خود نيز كابليس اين نكرد * او سبب بد بر سبب ناريخت مرد گفت حق قلنا اهبطوا يعنى كه من * در زمين ميخواستم گيرى وطن تا در آنجا نسخهء جامع شوى * سوى ما چو افزون شدى راجع شوى همچنين ابناى تو و احفاد تو * ز اهبطوا آيند در ارشاد تو ز آدم اندر رتبه هم افزون شوند * زان فزونى سركشان دلخون شوند كه نگشتند از تكبر ساجدت * بلكه ميخواندند خام و فاسدت با تو ميگويم كلامى چون سرى * در هبوط از صد فلك بالاترى غير از آن كت در نخست آموختم * گنج اسمايت بجان اندوختم بر توام آموزش ديگر بود * اين تلقى گنج پر گوهر بود آن كلامى بد كه داند حضرتش * من نيارم بر زبان از غيرتش توبه‌ها گردد قبول از ياد آن * حق بآدم كرد پس ارشاد آن جان او روشن شد و بر دل نشاند * وز بهشت جاودان يادش نماند آن نه بر گوش آيد و نى بر فمى * نوشد آن دل كز لبش دارد دمى بىنشان شو راز عشق وى بجو * بند بند از ناله‌هاى نى بجو نى بما ذكر بدايت مىكند * زان لب ميگون حكايت مىكند با لب خود نوبتى گر جفتمى * بىزبان اسرار جان ميگفتمى مست گشتم رفتم از كف عقل و دين * شد چو بانگ نى كلامم آتشين نز فراقست و جدايى ناله‌ام * در گلستان همنشين لاله‌ام نالهء نى از فراق است و ملال * نالهء من از كمال اتصال كى جدا بود او كه نالم زان دمش * نالم اما از وصال بىغمش هر زمان از رخ گشايد پرده‌اى * ميگدازد جان غم پرورده‌اى هجر و وصلش هر دو ميدان تازيست * عاشقان را باب جان پردازى است هجر يعنى ناوك خون‌ريز او * وصل چبود بحر آتش خيز او درد و وصلش از فراق افزونتر است * هر كه واصل‌تر بر او دلخونتر است زانكه تا و اصل به كلى لا نشد * اين نگشت از خود گم او پيدا نشد ور شد او پيدا تو از خود زايلى * بر هلاك خود ز وصلش عاجلى بگذر از اين گو كه با آدم چه گفت * با وى آن نوبت كه شد همدم چه گفت كو چو گل بشكفت و از هم باز شد * هشت پرّ ماكيان شهباز شد آن كلامى بد كه جان عالمست * باعث ايجاد و سرّ آدم است بر زبان نايد كه گويم اى فقير * رو شنو از لعل او يعنى بمير تا نميرى زين حيات پيچ پيچ * از حيات خود نگويد با تو هيچ آن حياتش در لب جان‌پرور است * بخشدانرا جان كه هوشش زان سر است نوبتى بينى گر آن لعل خموش * تا ابد هرگز دگر نايى به هوش گو سخن گويى هم از بيهوشى است * در حديثت معنى خاموشى است تا نپندارى چرا من ناطقم * گر خراب آن لبم ور عاشقم من خموشم گويد او حرف از لبم * خاصه آن دم كز غمش گيرد تبم محو و مستم دايم اين تب در منست * از لب او بر لب من روزنست آن لب ار بينى تو يا بى راز من * مست لعلش گردى از آواز من با لب او من چو نى دمساز ما * زان لبست ار بشنوى آواز ما نز لب من گر شوى دمساز او * بشنوى از هر لبى آواز او بيهشم من يا گرفتستم تبى * در دو عالم جز لب او كو لبى ؟ در تجلّى هر دو عالم طور اوست * طور چبود عين او يا نور اوست يا بگير از سر « صفى » افسانه را * يا بپوشان اين سر انبانه را من بپوشم او كند بازش دگر * در نياز آيم كشم نازش دگر صبح شد پنهان كنم پيمانه‌اش * گر گذارد نرگس مستانه‌اش روز چو نشد نيست وقت چنگ و جام * گو حديث از وى به قدر فهم عام شد بر آدم منكشف اندر شهود * آنچه مخفى بود ز اسرار وجود از هواها مرد و بر حق بازگشت * كند از اين ويرانه دل شهباز گشت توبه از دام طبيعت رستن است * بر مقام اصل خود پيوستن است توبه كرد از هر خطا و هر گناه * بر در توّاب و او دادش پناه او رحيم است ار تو رحمت جو شوى * بگذرى از غير او با او شوى موجب اين رحمت آمد آن غضب * تا ز سبق رحمت آيى در طلب راندش از جنت كه خلّاقى شود * در فنا بگريزد و باقى شود رحمتى بود اينكه راند از جنتش * بر غضب پس بود سابق رحمتش او غضب دانست و راجع شد ز بيم * بر در اكرام توّاب الرّحيم اين چنين جرمى به است از صد ثواب * كه كند بر حق گنهكارى اياب [ سوره البقرة ( 2 ) : آيه 38 ] قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ ( 38 ) گفتم فرود آييد از آن همگى ، پس اگر آمد شما را از من هدايتى پس كسى كه پيروى كرد هدايت مرا پس نيست ترسى بر ايشان و نه ايشان اندوهناك شوند ( 38 ) بشنو از قلنا اهبطوا راز دگر * يافت چنگ بو البشر ساز دگر بر بقاى حق چو از نو زنده گشت * فرق بعد از جمع را زيبنده گشت شد خليفه بر زمين يعنى كه شاه * در زمين تا باشد او غوث و پناه همچنين يابند از دنبال او * اين خلافت اهل بيت و آل او هست هر دور اين خلافت مستقل * تا بمهدى كوست اكنون شاه دل دور دور مهديست و طور او * مىكند گردش فلك بر دور او اى هدايت پيشگان گر قابليد * در مدار مهدى صاحب دليد اى خليفه‌زادگان گر آگهيد * بر فلك در دورهء مهدى مهيد غيبت او غيبت جان در تن است * اندر اين غيبت ظهور ذو المنست جنبش اعضا دليل آن بود * كاين بدن در اهتزاز جان بود تا خدا هاديست مهدى نايب است * وز عيان بيحضور آن غايب است مهدى آخر زمان خود احمد است * دورها داير به وى تا سرمد است ز آدم اول كه قطب عالم است * تا هنوز او آدم است و خاتم است بود آدم مهدى و هم خاتم او * از محمد « ص » متصل تا آدم او همچنين تا اين زمانى كآخر است * دورهء او قائم است و داير است آنكه اعلا رتبه باشد در مقام * هست در هر دوره‌اى شاه و امام صاحب فرق از پس جمعست او * رهروان را در زمين شمع است او از خطاب اهبطوا بر خاكيان * رهبر است و قبلهء افلاكيان گفت هر كس زو نمايد پيروى * يابد از صورت كمال معنوى تابع او در هدايت عارف است * كز بصيرت بر كمالش واقف است